خاطره ی من دردنیای دوست.

 

من وقتی 6 سال داشتم با دوست صمیمیم زهرا جان اشنا شدم که

از من 2 سال بزرگتر است.من وزهرا خیلی صمیمی هستیم همه

چیزهایمان را به هم می گوییم. من وقتی10 سال داشتم بابای زهرا

خانه شان را فروخت ودر منطقه ای دیگر خانه خریدند. من وزهرا

از گریه پریشان شدیم. گریه گریه من خودم یک هفته یک لقمه نخوردم قفط گریه می کردم بعد وقتی با زهرا حرف زدم,رفتم خونشون آرام 

شدم و هر روز با زهرا نیم ساعت کامل حرف می زدیم.

حالادوستان به نظرشمامن چه کارهایی رابایدانجام دهم که ارتباط من با زهراقطع نشود

حتی بازهرابیشترارتباط داشته باشیم.

منتظرنطرهایتان هستمفرشته

 

/ 9 نظر / 15 بازدید
MOHAMMAD

سلام عالی بود منتظر پست های بعدی شما هستم http://myfundoni.ir

نیلوفر

هم وبتون و هم قالبتو خيلي خوب هستن.[ماچ][قلب][گل]

اسرا

دختر خاله ی گلم وب عالیه[ماچ][ماچ]

خاله جون

پردیس جون وبت خیلی عالیه[ماچ][ماچ][ماچ]

negin

پردیس جون همه ی پست ها عالیه[لبخند][لبخند][لبخند]

negin

خواهش می کنم

negin

شرمندم می کنی پردیس خانم[فرشته]

اسرا

[لبخند][لبخند][لبخند][لبخند]

پریسا

سلام ممنون عزیزم که اومدیو بهم سر زدی به اون یکی وبلاگمم بیا http://donyayehaks.avablog.ir/